|
سلام! مقدمه: شاید این آخرین آپی باشه که تا سال دیگه میکنم! البته سعی می کنم که آخریش نباشه! ولی چه کنیم که کنکوریا تو سال کنکورشون غیر قابل پیش بینی اند! اصل مطلب: مخلص کلام اینکه ما هم مثه همه خواهر شوهر های دنیا خواهر شوهر شدیم! همیشه فکر می کردم اگه من روزی خواهر داماد بشم اینقده مهربون می شم که عروس خانوم همه جا بگه این خواهر خودمه! ولی همیشه تمووم شد! زهی خیال باطل! هرچی ما اومدیم مهربانانه کنار بیایم و مسالمت آممیز زندگی رو شروع کنیم نشد! قصه از اونجایی شروع شد که وسط مهمونی طرفین، پدر عروس خانم گفت خدا رو شکر که یه داماد فرهیخته نسیبم شد! جالبه بدونین بعد از مراسم عقد برادرم همراه ما نیومد خونه. ما رفتیم خونه. ساعت شد 10، نیومد 11.30 ...12 .... 12.5 نیومد!! خیلی دلم می خواست بدونم کجاس؟ (فضولی نه! حس خواهر شوهری! همین طوری که میگفتم با تلفن شماره شو گرقتم: - کجایی؟؟ کدوم پاسگاه؟؟ چند کیلو گرفتن ازت!! راستشو بگو من یکی طاقت همه چی دارم! - مزاحم اوقات رمانتیکمون نشو!! - بله؟؟ میگم کجایی؟؟ - من منزل مادر عیالم هستم! سعی میکنم اگه گذاشتن و اصرار نکردن فردا شب بیام!!! - دیوانه بذار جوهر عقدنومه ات خشک شه بعد بگو عیال! - ببین کاری نداری من کار دارم! - حداقل بذار رخت خواب هاتو با پیک برات بفرستم جام تنگه!! - خدافظ! شما بگین جا من بودین چیکار میکردین! کارد می زدین بهم خونم درنمی اومد! اون موقع فهمیدم یه کلاه رفته تو سرم به این بزرگی! موخر: هرچی گفتیم نمک شادیمون بود و لاغیر! من که واقعا خواهر دار شدم فاطمه رو نمی دونم! هردوشونو به اندازه غیر قابل وصف دوست دارم! آرزوی من خوشبختیه هروشونه! درضمن اگه احیانا عروس خانوم بخواد بیاد تو وبلاگم این مطلب سریعا پاک میشه! آخه ممکنه باورش بشه!
می خواستم بگم که: ولش کن به هرحال از دختر خواهر داماد اقای موسوی باید ترسید!!
هیچی بهتر از یه تبریک عید سال نو نیست حتی اگه تکراری و خشک و خالی باشه و بی مقدمه...... خداکنه سال خوبی در انتظار همه مون باشه
چه رسمیه... تو به دنبال یکی، یکی
به دنبال تو ... توی یه راه پر پیچ و
خم دنبالش میکنی ... میدونی که یکی هم تو رو دنبال میکنه... میدوی تا بهش برسی.. میدوه تا بهت برسه دوست داری هم قدمش
بشی دوست داره هم قدمت شه قلبت باهاشه روحت
همراهشه قلبش باهاته روحش
همراهته گاهی وقتا اینقدر به
یادشی که خودتو فراموش میکنی و سخت میخوری زمین ... فقط بر میگرده و یه لبخند
میزنه... با شنیدن صدای سختی
سر تو به عقب بر میگردونی (به سمت صدا)... یه زخمی رو از دور میبینی
... یه افتاده ... یه مجروح اصلا دوست نداری بری
عقب و کمکش کنی... برای ترحم بر میگردی
و یه لبخند بهش میزنی و به راهت ادامه میدی... حداقلش اینکه دیگه
عذاب وجدان نداری... گاهی وقتا اینقدر به
حال خودت گریه میکنی که لای اشکات گمش میکنی... صدای قدمهاتو میشنوه و میره... خیلی بیخیال... دیگه نمیشنوی... صدای قدماشو میگم شاید گمت کرده... چه بهتر...
بیخیال... برو... اونکه از آشوب دلت خبر نداره... چه خوبه گهگاهی سفر به یه دیار دیگه.... (شاید چندان هم غریب نیست یا
شاید هم قریب نیست...) پ.ن: * سمانه نشون به اون نشون که... * شاید گالیله هم یه
همچین چیزی خوند که فهمید زمین گرده
تو متهمی او مجرم ولی هردوتون پشت در اتاق قاضی قرار گرفتید. به اندازه کافی سرباز اطرافتون هست که دست از پا خطا نکنی. شاید او از همه لحاظ نقطه مقابل تو باشه ولی دقایقیه که حس ترس، حس مشترکتون شده با این تفاوت که تو میدونی بیگناهی و او هم میدونه پاش بدجوری گیره. به هر حال همین باعث میشه که تو همون دقایق حرف همو بفهمین. نگاهی به ساعتت میکنی... عقربه هاش به کندی حرکت میکنن انگار برخلاف میل تو دوست ندارن این دقایق بگذره. وای اگه عقربه ها خبر از آشوب دل و قلبت داشتن اینقدر نامردی نمی کردن. به در اتاق قاضی اشاره میکنه و میگه بذار من حدس بزنم وقتی تو از این در اومدی بیرون چه جوری هستی تو هم برای منو حدس بزن. قبول میکنی. میگه: وقتی تو از این در بیای بیرون خوشحالی. قاضی تبرئه ات کرده و میگه حواست بیشتر جمع کن که دیگه تکرار نشه، حالا نوبت تو... میگی: هرچی بگم ناراحت نمیشی؟؟ میگه: نه... نه بگو. میگی: گریه میکنی... شاید تو هم تبرئه بشی ... شایدم نه... ولی به هر حال گریه میکنی ... شاید نتونی حرف بزنی .... تو دلت میگی: اگه بدونی چقدر دلم برات میسوزه... کاش تو مجرم نبودی.... میگه: ببین این لحظات به قدر کافی عذاب آور و دردناک هست بیا در مورد چیزای خوب صحبت کنیم... بحث میره سر اینکه قاضی چه جور آدمیه... هردوتون اعتقاد دارین فوق العاده باهوش و زیرک و مغرور شاید مثه هیتلر شایدم مثه ناپلئون...!! میگه: چه جالب که یه نقطه مشترک بین منو تو پیدا شد !!! بعد سکوت عجیبی بین تو و او حاکم میشه... شاید اینم یه نقطه مشترک دیگه باشه... برای آرامش خودت تو دلت دعا میخونی ولی از اونجا که طرف یه آدم بی اعتقاده کار تو رو مسخره میدونه تو دلت میگی: هرچی سرت بیاد حقته.... ولی وقتی به چهره معصومش نیگا میکنی حرفتو پس میگیری. این چه حکمتیه که همه آدمای دنیا لحظه مواخذه از یه کودک دوساله هم معصوم تر میشن....؟؟؟ هردوتون میدونین بدجوری گنه کاره ولی پیش خودت خوشحالی که قاضی گول مظلوم نمایی افراد رو نمیخوره... تو همین فکرا بودی که در اتاق قاضی باز میشه : متهم بیاد تو... میگی خدایا حق به حق دار برسه همین... پیش قاضی میخوای که رفع ابهام بکنی از خودت. یه دقیقه ای برا قاضی حرف میزنی وسط حرفت می پره و میگه: بسه... قبولت دارم . مشکل حل شد میتونی بری... مات و مبهوت به چهره قاضی نگاه میکنی و میگی: یعنی اجازه نمیدین که تا آخر حرفامو بشنوین بعد رای صادر کنین؟؟ میگه: نه نیازی نیست. من تو رو قبول دارم میتونی بری... با خوشحالی وصف ناپذیری در اتاق رو باز میکنی نیگات تو نگاه مجرم گره میخوره. خنده رو لبات میماسه. بازم تو دلت میگی کاش مجرم تو نبودی... یاد پیشگویی قبل محاکمه می افتی. درمورد تو درست بود. با این تفاوت که قاضی به تو اعتماد داشت و حتی نگفت دیگه تکرار نشه... از کنارت رد میشه بهت خیره میشه شاید اون موقع دیگه به اعتقادات نگه خرافات... ساعتی میگذره مجرم میاد بیرون تو نگاهش میکنی و به این فکر میکنی که پیشگویی تو هم درست بوده اما انگار مجرم بدجوری به سزای عملش رسیده ... باید سنگدل باشی یا مهربان...؟؟ به نقطه مشترکتون فکر کنی یا به انزجاری که ازش داری...؟؟ ..... چقدر سخته در آغوش گرفتن مجرمی که خودت اونو به دست قانون سپردی....
يک برنامهنويس و يک مهندس در يک
مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ می خواست استراحت کند مهندس که محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند. برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند پ.ن: 1- مرسی داداش خوبم 2- ........ 3- از من خداحافظ تا بعد امتحانانم از فائزه رو هم نمیدونم!! ۴- اینم جای معرفت دوستان ( سمانه نوشتم (جا) نه (از)!!).....
سلام ما برگشتیم!! قرار بود از خاطراتش بگم!! دوشنبه صبح من رفتم بیرون که سمانه باهام تماس گرفت و خبر ناگواری بهم داد!! بهم گفت که 30 تا بروشور رو 20 هزار تومن پرینت گرفته!! *** دوشنبه عصر وقتی سوار قطار شدیم. همون اول که قرار شد ساک هامون رو بذاریم سرجاش و بعد بشینیم سمانه رفت بالا صندلی قطار تا ساک هارو جاسازی کنه که چشمتون روز بد نبینه!!! صندلی کج شد!! *** سه شنبه صبح کرمان از راه آهن به سمت پژوهش سرا 18 نفر آدم بودیم با کلی ساک.همه مون فقط با 3 تا ماشین شخصی برگشتیم پژوهش سرا!! اگه بدونین چه منظره ای داشت! از کنار هر ماشینی که رد می شدیم صدای خنده بلند می شد. پشت چراغ قرمزا نقش دلقک وقتی رسیدیم اول رفتیم پژوهش سرا برای پذیرش. که قرار بود از ساعت 2 بعد از ظهر به بعد قبول کنند. نگاهی به ساعت انداختیم ساعت تازه 9 بود!! قرار شد به بازار بریم بعد برای ناهار برگردیم. از خستگی و علافی اونجا هرچه بگم کم گفتم. تازه وقتی ساعت 1 برگشتیم تا ساعت 3 توی آفتاب عمل سولاریوم انجام دادیم تا غذا حاضر شد. خنده دار تر اینکه یکی از افراد روان پریشی که اونجا حضور داشت مدام از خمیازه های ما *** حدود ساعت 30/3 بعد از ظهر کتابخانه به صرف ناهار آخرای ناهار بود که دیدیم یه سه نقطه ای از پشت سرمون داد زد مواظب باشید از تاریخ انقضای نوشابه هاتون نگذشته باشه!!! بیچاره سمانه هیچوقت نوشابه دوست نداشت ولی ببین چقدر تشنه بوده که مزه ی نوشابه ی انقضا شدش رو نفهمید *** همان روز در حال رفتن به خوابگاه اتوبوس پر شده بود و همه بچه های ما با ساکاشون نیم ساعت تو اتوبوس سراپا ایستادن *** همان روز ولی شب اش!! هیچی دیگه مثه جنازه و خمارو چلاغ (به یکی گفتم چلاغ رو چه طوری مینویسن گفت مثه الاق!! حالا الاغ رو اینطوری می نویسن یا الاق؟؟!!(ببخشید عفت کلامم رو پیشی برد!!)) و ... بودیم!! *** همان روز ولی فرداش!!( چهارشنبه) صبح صبحانه رو خوردیم رفتیم پژوهش سرا برای مراسم افتتاحیه هنوز برنامه ی ارائه پروژه ها مشخص نبود. توی افتتاحیه برعکس دیروز کلی تحویل گرفتنمون البته بماند صبح 45 دقیقه واسه اتوبوس علاف شدیم!! *** چهارشنبه عصر موقع نمایش پسترها صبح با کمال ناباوری دیدیم اولین گروهی هستیم که باید ارائه بدهد *** چهارشنبه عصر بعد از ارائه پسترا چی بگم دیگه به اندازهی کافی حالگیری شده بودیم. تازه بعدش خانم اسماعیلی (دبیر محترم پروژه) تشریف آوردن بالا سرمون نکاتی در مورد ارائه صحیح جلوی داور به یادآورمیشدن!!! *** پنج شنبه صبح توی سالن همایش یکی دیگر از داورا (که بعدها هرچی بدوبیراه بود نثارش کردیم. خیلی مغرور و از خودراضی بود! *** عصر پنج شنبه موقع ارائه پسترها عصرش ارائه پستر گروه گلناز اینا (فرمهر، مهرنازو محیا) بود. اتفاقا همون داور زرده (همونی که لباس زرد پوشیده) رفت سرشون و همون آش و همون کاسه بعدش هم من و سمانه و مریم و بچه های دیگه رفتیم کارگاه. اونجا با افراد باحالی آشنا شدیم *** پنج شنبه شب به اتفاق تمامی گروه ( دخترها و پسرا و داوران و کمیته علمی و...) به صرف شام رفتیم باغ ماهان *** جمعه صبح چون امروز هیچکدام از گروهای مدرسه ما ارائه نداشت به همین خاطر صبح رو صرف دیدن از جاهای تاریخی کرمان کردیم. *** جمعه عصر مسابقهی پرتاب تخم مرغ بود. اعتراف میکنم واقعا تا حالا اینقدر هیجان بهمون وارد نشده بود *** شنبه صبح مراسم اختتامیه بود. اعلائم نتایج و در نهایت خداحافظی *** شنبه عصر ساعت شش بعد از ظهر قطارمون حرکت میکرد. جالب اینجا بود که همهی داورا با قطار ما بودن! حتی اون بلوز زرده (محمد!! *** یکشنبه صبح ساعت 9 صبح رسیدیم تهران. هرکسی هم خونهی خودش. ببخشید اینقدر طولانی شد. به هر حال سفریه هفته ای بود. تازه کلی هم سرو ته شو زدم!!! چند کلمه از سمانه: حانیه جان چه حوصله ای داری تو!!! خب چند تا چیز که حانیه جا انداخته بود رو من میگم: 1. دعوای من با مسئول اونجا قبل از ارائه ی پروژمون 2. کل کل ما با داور ها سر پروژه که خودش یه داستانه 3. بحث حانیه با 7 تا!!! 4. سوتی های فراوان ما که در این محفل قابل گفتن نیست 5. جشنی که شب آخر داشتیم !!!که با رقص بچه های کرمانشاهی کاملا به دیسکو تبدیل شد 6. من یه رژیم اساسی اونجا گرفتم !!!فکر کن !!! من!!!البته به زور 7. من طربم طرب منم 8. یکی از اون داور ها (ایمن خودمون من اندازه ی حانیه حوصله ندارم وارد جزئیات بشم..همینی هم که نوشتم تو خواب نوشتم!!!
همه چیز را همان طور که هست بپذیر . خواستن تنها،چیزی را تغییر نمی دهد. خواستن،باد را ازوزیدن باز نمی دارد ، اگر می خواهی چیز ها را به بهتر از خودشان تبدیل کنی، با آنها همان گونه که هستند مواجه شو . تمرین کن تا ازدرون شاد باشی . اجازه نده دیگران برای شاد کردن تو تصمیم بگیرند . ذهنت را مانند ابر سفیدی که درآسمان است ،آزاد کن .تلاش کن،اما نتایج کاررا واگذار تا با هم کناربیایند . مشکلات ما را قوی و به سمت پیروزی های بزرگ ترهدایت می کنند.کوهنوردی آسان نیست،اما منظره ای هم که از قله کوه دیده می شود،بسیار زیباست. زندگی مثل یک تاب است که هم می تواند سرگرم کننده باشد و هم حال به هم زن . اگر هربار که تاب می خوری احساس شگفتی کنی ،لذت تاب خوردن را احساس خواهی کرد . درزندگی هم هربارکه کاری را انجام می دهی ، ازانجام آن شگفتی احساس کن .
سلام
بچه ها ما داریم میریم!!! کجا؟؟ کرمان!! واسه پروژه ی فیزیک!!! اونم یه هفته!!! برامون دعا کنید آبروی مدرسه مون زیاد نره کم سوتی بدیم!!! من و سمانه و مینو و با ۲ تا مریم ها!! قراره توی یه کوپه باشیم!!!! جای همتون خالیه!! بچه دیگه سفارش نکنما؟؟ شر به پا نکنیدا؟؟ دخترای خوبی باشین ... درو رو غریبه هم وا نکنید جای همتون خالیه.... خداحافظ!!!
خدایا شنیده ام که می شود پیدایت کرد شنیده ام در گلهای شب بویی ........... لای بوته های ریحان هم در نور کرم شب تاب هم در نور خورشید مهربان در صدای لالایی مادر لحظه نوازش امواج دریا روی ساحل ... روی صدف های ساحل در دستان پینه بسته ی کشاورزان لای اشکهای آسمان در دلهای پاک آدمها روی شبنم گلها در خنده دلنشین کودکان شاید هم روی رنگین کمان ولی خدایا دلگیرم... برای من کجایی؟؟؟ کجایی که نمی توانم پیدایت کنم؟؟ من در این شهر شلوغ بوته ریحانی ندارم و گل شب بو را فقط شنیده ام در این شهر پردود و سیاه خورشید هم نورش به کمبودی گراییده چه برسد... چه برسد به نور مهتاب و کرم شب تابی می گویند بزرگ شدم لالایی مادر چیست؟؟ از دریا دورم و ساحل را به یاد نمی آورم چون فراموشم شده گذشتم ولی کشاورزی ندیدم اگر دیدم دستانش پینه نبسته بود پرسیدم چرا؟؟ کشاورز گفت: پیشرفت علم دل پاکی ندیدم ... برایم غریب است نه خودم دارم نه دیگرانی که فکر دنیاند برایش که خودت گفتی فانی ست چه دلها که نمی شکنند چه ناعدالتی ها که نمی کنن اینقدر به فکر آینده اند که گذشته ها را فراموش می کنند گویی نه در حال زندگی می کنند نه در آینده خنده های دلنشین کودکان در صدای بوق و سرو صدای شهر گم شده تا اطلاع ثانوی هم از باران خبری نیست ... که من تو را در رنگین کمان و شبنم ها جستجو کنم برای من چه فکری کردی؟؟ تنهایم و غصه دار خدا صدامو می شنوی؟؟
|
About
سلام . اینجا یه جای صمیمیه. چون از دو تا دوسته ..... قراره به هر دری بزنیم . با تبادل لینک با همه موافقیم به شرطی که زود به زود سر بزنیدا!!!ما منتظر نظراتونیم ....
Archivesتیر 1388خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 Authorshaniehfaezeh Links
تاریخ هیچگاه عشق را فراموش نمی کند |