تبليغاتX
گلادیاتور



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


گلادیاتور

سلام!

مقدمه:

شاید این آخرین آپی باشه که تا سال دیگه میکنم!

البته سعی می کنم که آخریش نباشه! ولی چه کنیم که کنکوریا  تو سال کنکورشون غیر قابل پیش بینی اند!

اصل مطلب:

مخلص کلام اینکه ما هم مثه همه خواهر شوهر های دنیا خواهر شوهر شدیم!

همیشه فکر می کردم اگه من روزی خواهر داماد بشم اینقده مهربون می شم که عروس خانوم همه جا بگه این خواهر خودمه!

ولی همیشه تمووم شد! زهی خیال باطل! این توهم ها مال دوران جاهلیت و بی تجربگیه! عرض می کنم خدمتون!

هرچی ما اومدیم مهربانانه کنار بیایم و مسالمت آممیز زندگی رو شروع کنیم نشد! هی با خودم گفتم دختر مسئله یه عمر زندگیه!!!!!!!!!!!! نشد!!!!

قصه از اونجایی شروع شد که وسط مهمونی طرفین، پدر عروس خانم گفت خدا رو شکر که یه داماد فرهیخته نسیبم شد! من ابتدا چون بیشتر از یه جمله بود دیر متوجه عمق فاجعه شدم! بعد کم کم اندکی قرمز، سبز، آبی ... رنگای رنگین کمون رو صورتم نقش بست بعد کبود بعد بووووووووووم!! این من بودم که وسط مهمونی از خنده ترکیدم! از اتفاقات بعدش هیچی نگم بهتره!

جالبه بدونین بعد از مراسم عقد برادرم همراه ما نیومد خونه. ما رفتیم خونه. ساعت شد 10، نیومد 11.30 ...12 .... 12.5 نیومد!! خیلی دلم می خواست بدونم کجاس؟ (فضولی نه! حس خواهر شوهری!) مامانم نمیذاشت به قول خودش مزاحمشون شم! باید یه کاری می کردم!! داد زدم مامان مامان دیدی پسرت معتاد شد؟؟ حتما رفته بود شب آخر مجردیشو بگذرونه افتاد تو خط اعتیاد و دوست ناباب! بعد بگو عروس خانوم خیلی خوش قدمه! برادرم از دست رفت!!

همین طوری که میگفتم با تلفن شماره شو گرقتم:

-        کجایی؟؟ کدوم پاسگاه؟؟ چند کیلو گرفتن ازت!! راستشو بگو من یکی طاقت همه چی دارم!

-        مزاحم  اوقات رمانتیکمون نشو!!

-        بله؟؟ میگم کجایی؟؟

-        من منزل مادر عیالم هستم! سعی میکنم اگه گذاشتن و اصرار نکردن فردا شب بیام!!!

-        دیوانه بذار جوهر عقدنومه ات خشک شه بعد بگو عیال!

-        ببین کاری نداری من کار دارم!

-        حداقل بذار رخت خواب هاتو با پیک برات بفرستم جام تنگه!!

-        خدافظ!

شما بگین جا من بودین چیکار میکردین! کارد می زدین بهم خونم درنمی اومد! اون موقع فهمیدم یه کلاه رفته تو سرم به این بزرگی!

موخر:

هرچی گفتیم نمک شادیمون بود و لاغیر!

من که واقعا خواهر دار شدم فاطمه رو نمی دونم!

هردوشونو به اندازه غیر قابل وصف دوست دارم!

آرزوی من خوشبختیه هروشونه!

درضمن اگه احیانا عروس خانوم بخواد بیاد تو وبلاگم این مطلب سریعا پاک میشه! آخه ممکنه باورش بشه!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت23:30توسط hanieh | |

می خواستم بگم که:

 

ولش کن به هرحال از دختر خواهر داماد اقای موسوی باید ترسید!!

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت16:21توسط hanieh | |

 

هیچی بهتر از یه تبریک عید سال نو نیست

                                حتی اگه تکراری و خشک و خالی باشه و بی مقدمه......

عید همتون مبارک 

 خداکنه سال خوبی در انتظار همه مون باشه

سلام بهار ... خوش آمدی قدم به چشم خیس ما گذاشتی.....

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت12:6توسط hanieh | |

چه رسمیه...

تو به دنبال یکی، یکی به دنبال تو ...

توی یه راه پر پیچ و خم دنبالش می­کنی ... می­دونی که یکی هم تو رو دنبال می­کنه...

می­دوی تا بهش برسی..

می­دوه تا بهت برسه

دوست داری هم قدمش بشی

دوست داره هم قدمت شه

قلبت باهاشه روحت همراهشه

قلبش باهاته روحش همراهته

گاهی وقتا اینقدر به یادشی که خودتو فراموش می­کنی و سخت می­خوری زمین ... فقط بر می­گرده و یه لبخند می­زنه...

با شنیدن صدای سختی سر تو به عقب بر می­گردونی (به سمت صدا)...

یه زخمی رو از دور می­بینی ...

یه افتاده ...

یه مجروح

اصلا دوست نداری بری عقب و کمکش کنی...

برای ترحم بر می­گردی و یه لبخند بهش میزنی و به راهت ادامه می­دی...

حداقلش اینکه دیگه عذاب وجدان نداری...

گاهی وقتا اینقدر به حال خودت گریه می­کنی که لای اشکات گمش می­کنی...

صدای قدمهاتو می­شنوه و می­ره...

خیلی بی­خیال...

دیگه نمی­شنوی... صدای قدماشو میگم شاید گمت کرده... چه بهتر...

بیخیال...

برو...

اونکه از آشوب دلت خبر نداره...

چه خوبه گهگاهی سفر به یه دیار دیگه....

(شاید چندان هم غریب نیست یا شاید هم قریب نیست...)

پ.ن: * سمانه نشون به اون نشون که...

        * شاید گالیله هم یه همچین چیزی خوند که فهمید زمین گرده

*وای اگه آدما می­دونستن دارن دور هم می­چرخن

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت17:59توسط hanieh | |

تو متهمی او مجرم ولی هردوتون پشت در اتاق قاضی قرار گرفتید. به اندازه کافی سرباز اطرافتون هست که دست از پا خطا نکنی. شاید او از همه لحاظ نقطه مقابل تو باشه ولی دقایقیه که حس ترس، حس مشترکتون شده با این تفاوت که تو میدونی بیگناهی و او هم میدونه پاش بدجوری گیره. به هر حال همین باعث میشه که تو همون دقایق حرف همو بفهمین. نگاهی به ساعتت میکنی... عقربه هاش به کندی حرکت میکنن انگار برخلاف میل تو دوست ندارن این دقایق بگذره. وای اگه عقربه ها خبر از آشوب دل و قلبت داشتن اینقدر نامردی نمی کردن.

به در اتاق قاضی اشاره میکنه و میگه بذار من حدس بزنم وقتی تو از این در اومدی بیرون چه جوری هستی تو هم برای منو حدس بزن.

قبول میکنی. میگه: وقتی تو از این در بیای بیرون خوشحالی. قاضی تبرئه ات کرده و میگه حواست بیشتر جمع کن که دیگه تکرار نشه، حالا نوبت تو...

میگی: هرچی بگم ناراحت نمیشی؟؟ میگه: نه... نه بگو. میگی: گریه میکنی... شاید تو هم تبرئه بشی ... شایدم نه... ولی به هر حال گریه میکنی ... شاید نتونی حرف بزنی ....

تو دلت میگی: اگه بدونی چقدر دلم برات میسوزه... کاش تو مجرم نبودی....

میگه: ببین این لحظات به قدر کافی عذاب آور و دردناک هست بیا در مورد چیزای خوب صحبت کنیم...

بحث میره سر اینکه قاضی چه جور آدمیه... هردوتون اعتقاد دارین فوق العاده باهوش و زیرک و مغرور شاید مثه هیتلر شایدم مثه ناپلئون...!!

میگه: چه جالب که یه نقطه مشترک بین منو تو پیدا شد !!! بعد سکوت عجیبی بین تو و او حاکم میشه... شاید اینم یه نقطه مشترک دیگه باشه... برای آرامش خودت تو دلت دعا میخونی ولی از اونجا که طرف یه آدم بی اعتقاده کار تو رو مسخره میدونه تو دلت میگی: هرچی سرت بیاد حقته.... ولی وقتی به چهره معصومش نیگا میکنی حرفتو پس میگیری. این چه حکمتیه که همه آدمای دنیا لحظه مواخذه از یه کودک دوساله هم معصوم تر میشن....؟؟؟ هردوتون میدونین بدجوری گنه کاره ولی پیش خودت خوشحالی که قاضی گول مظلوم نمایی افراد رو نمیخوره...

تو همین فکرا بودی که در اتاق قاضی باز میشه : متهم بیاد تو... میگی خدایا حق به حق دار برسه همین...

پیش قاضی میخوای که رفع ابهام بکنی از خودت. یه دقیقه ای برا قاضی حرف میزنی وسط حرفت می پره و میگه: بسه... قبولت دارم . مشکل حل شد میتونی بری... مات و مبهوت به چهره قاضی نگاه میکنی و میگی: یعنی اجازه نمیدین که تا آخر حرفامو بشنوین بعد رای صادر کنین؟؟ میگه: نه نیازی نیست. من تو رو قبول دارم میتونی بری...

با خوشحالی وصف ناپذیری در اتاق رو باز میکنی نیگات تو نگاه مجرم گره میخوره. خنده رو لبات میماسه. بازم تو دلت میگی کاش مجرم تو نبودی... یاد پیشگویی قبل محاکمه می افتی. درمورد تو درست بود. با این تفاوت که قاضی به تو اعتماد داشت و حتی نگفت دیگه تکرار نشه... از کنارت رد میشه بهت خیره میشه شاید اون موقع دیگه به اعتقادات نگه خرافات...

ساعتی میگذره مجرم میاد بیرون تو نگاهش میکنی و به این فکر میکنی که پیشگویی تو هم درست بوده اما انگار مجرم بدجوری به سزای عملش رسیده ...

باید سنگدل باشی یا مهربان...؟؟

به نقطه مشترکتون فکر کنی یا به انزجاری که ازش داری...؟؟

.....

چقدر سخته در آغوش گرفتن مجرمی که خودت اونو

 به

 دست قانون سپردی....

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت12:25توسط hanieh | |

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک

 مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر

در هواپيما نشسته بودند

 برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و

 گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟

 می خواست استراحت کند مهندس که 

 محترمانه عذر خواست و رويش را به

 طرف پنجره برگرداند و پتو را روى

 خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره

 گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من

 از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما

 جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به

 من بدهيد. بعد شما از من يک سوال

 مي‌کنيد و اگر من جوابش را

 نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما

 مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست

 و چشمهايش را روى هم گذاشت تا

 خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس

 پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر

 شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار

 بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال

 شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما

 مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را

 پاره کرد و رضايت داد که با

 برنامه‌نويس بازى کند. 

  برنامه‌نويس نخستين سوال را

 مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر

 است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى

 بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵

 دلار به برنامه‌نويس داد. حالا

 نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست

 که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا

 دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟»

 برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد

  سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش

 رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را

 مورد جستجو قرار داد. آنگاه از

 طريق مودم بيسيم کامپيوترش به

 اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در

 کتابخانه کنگره آمريکا را هم

 جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى

 پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش

 پست الکترونيک فرستاد و سوال را با

 آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر گپ

  زد ولى آنها هم

 نتوانستند کمکى کنند  

  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را

 از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او

 داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را

 گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره

 بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى

 مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب،

 جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره

  بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد

 دست در جيبش کرد و ۵ دلار به

 برنامه‌نويس داد و رويش را

 برگرداند 

پ.ن:

1- مرسی داداش خوبم

2- ........

3- از من خداحافظ تا بعد امتحانانم از فائزه رو هم نمیدونم!!

۴- اینم جای معرفت دوستان ( سمانه نوشتم (جا) نه (از)!!).....

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت20:4توسط hanieh | |

سلام ما برگشتیم!!

قرار بود از خاطراتش بگم!!

دوشنبه صبح

 من رفتم بیرون که سمانه باهام تماس گرفت و خبر ناگواری بهم داد!! بهم گفت که 30 تا بروشور رو 20 هزار تومن پرینت گرفته!! منم از شدت عصبانیت هیچ متوجه اطرافم نشدم و وسط فروشگاه لوکس فروشی داد زدم بس که خری!!! سمانه خانوم هم برای لحظاتی فراموش کرد که وسط اتوبوس پرجمعیت قرار داره و برای اینکه کم نیاره گفت: خودت خری!!! و جالب اینجاست که هردومون در اون لحظه به آبروریزیه جلوی جمع فکر میکردیم!!!

***

دوشنبه عصر وقتی سوار قطار شدیم.

همون اول که قرار شد ساک هامون رو بذاریم سرجاش و بعد بشینیم سمانه رفت بالا صندلی قطار تا ساک هارو جاسازی کنه که چشمتون روز بد نبینه!!! صندلی کج شد!! من و مریم که از خنده در حال مرگ بودیم صدای سمانه رو که بین زمین و هوا با یه ساک گنده رو دستش طلب کمک میکرد رو نمیشنیدیم!!! تازه ما تو واگن مخصوص خواهران بودیم. که همه جز خواهران توش رفت و آمد می­کردن به همین خاطر ما اسم واگن رو عوض کردیم: واگن مخصوص خواهران به ویژه برادران!!! بعدش توی قطار هم که خانم طائب کاری کرد که توی اون نیم وجب جا ما به 2متری بطری آبشون نزدیک نشیم. شب هم موقع خواب خانم یزدی تعجب کرده بود که ما بدون مسواک می­خوابیم!! هی می­گفت:بچه نمی­خواین مسواک بزنین واقعا؟؟

***

سه شنبه صبح کرمان از راه آهن به سمت پژوهش سرا

 18 نفر آدم بودیم با کلی ساک.همه مون فقط با 3 تا ماشین شخصی برگشتیم پژوهش سرا!! اگه بدونین چه منظره ای داشت! از کنار هر ماشینی که رد می شدیم صدای خنده بلند می شد. پشت چراغ قرمزا نقش دلقک رو برای عابران پیاده و بقیه ی ماشین ها بازی می کردیم. اخه از هر پنجره­ی 3 تا ماشین حداقل یه دست و پا و حتی یه کله ی ادم بیرون بود!! ساک تمامی افراد هم تو صندوق عقب جا نمیشد مجبور بودیم با ساکامون تو ماشین بشینیم!!

وقتی رسیدیم اول رفتیم پژوهش سرا برای پذیرش. که قرار بود از ساعت 2 بعد از ظهر به بعد قبول کنند. نگاهی به ساعت انداختیم ساعت تازه 9 بود!! قرار شد به بازار بریم بعد برای ناهار برگردیم.

از خستگی و علافی اونجا هرچه بگم کم گفتم. تازه وقتی ساعت 1 برگشتیم تا ساعت 3 توی آفتاب عمل سولاریوم انجام دادیم تا غذا حاضر شد. خنده دار تر اینکه یکی از افراد روان پریشی که اونجا حضور داشت مدام از خمیازه های ما ( که هرکی میدید کرم خوردگی دندون عقل که هیچی، تا ته لوزالمعده ی ما رو به راحتی مشاهده می فرمود!!)  ولو شدن هامون روی زمین ( نمیشه زیاد درموردشون توضیح داد ممکنه وبلاگمون فیلتر شه!!) و قیافه های آویزونمون عکس میگرفت!! اسمشو گذاشته بود شکار لحظه ها!! وقتی آب آوردن برامون نمی تونید تصور کنید که با چه حالت موحشی به سمتش حمله کردیم و آن روانی فقط عکس می گرفت!! وحشتناک تر این بود که اول کار پسرا رو راه انداختن و اونا رو با ظرفای غذاشون جلوی چشای گرد شده ما راهیه خوابگاهشون کردن!!

***

حدود ساعت 30/3 بعد از ظهر کتابخانه به صرف ناهار

آخرای ناهار بود که دیدیم یه سه نقطه ای از پشت سرمون داد زد مواظب باشید از تاریخ انقضای نوشابه هاتون نگذشته باشه!!!

بیچاره سمانه هیچوقت نوشابه دوست نداشت ولی ببین چقدر تشنه بوده که مزه ی نوشابه ی انقضا شدش رو نفهمید ( نشانگر عمق فاجعه!!)

***

همان روز در حال رفتن به خوابگاه

اتوبوس پر شده بود و همه بچه های ما با ساکاشون نیم ساعت تو اتوبوس سراپا ایستادن

***

همان روز ولی شب اش!!

هیچی دیگه مثه جنازه و خمارو چلاغ (به یکی گفتم چلاغ رو چه طوری مینویسن گفت مثه الاق!! حالا الاغ رو اینطوری می نویسن یا الاق؟؟!!(ببخشید عفت کلامم رو پیشی برد!!)) و  ... بودیم!!

***

همان روز ولی فرداش!!( چهارشنبه)

صبح صبحانه رو خوردیم رفتیم پژوهش سرا برای مراسم افتتاحیه هنوز برنامه ی ارائه پروژه ها مشخص نبود. توی افتتاحیه برعکس دیروز کلی تحویل گرفتنمون البته بماند صبح 45 دقیقه واسه اتوبوس علاف شدیم!!

***

چهارشنبه عصر موقع نمایش پسترها

صبح با کمال ناباوری دیدیم اولین گروهی هستیم که باید ارائه بدهد. آخه ارائه پسترها بین سه روز تقسیم شده بود. از چسبوندن پستر روی دیوارهای نچسب اونا و شکستن صندلی زیر پای سمانه هیچی نگم بهتره!!! خلاصه بعد از اینکه پسترمون داشت چسبش رو دیوار تازه خشک می شد، دیدیم داوران (2 تا آقا و یه خانم!) محترم تشریف اوردن بالا سرمون و فرمودند: ارائه بدین ما سراپا گوشیم!! ما ( من و سمانه) هم خوش خیال و با اعتماد به نفس بالایی  بسم ا... رو که گفتیم یکی از داوران محترم یک سوالی کرد که فک زیرینمون به کفشمون برخورد کرد ( کنایه از اینکه دهنمون وا موند!!) چشمتون روز بد نبینه، سوال اولشون رو نتونستیم جواب بدیم!! تازه اون وسط خانم آصفی هم از جلزولز زدن ما جلوی داورا داشت عکس و فیلم میگرفت!! هرچی با ایما و اشاره و حرکات دست و پا و پلک و ابرو اشاره می کردم که: خانووم بیا به ما برسون!! ایشان متوجه نبودند و تصور میکردن من دارم فیگورهای گوناگون برای عکس انداختن میگیرم!! آخ آخ اگه بدونین چه حالی داشتم!! مجبور شدم جلوی داورا داد بزنم خانم آصفی بیاین اینجا کارت دارم!!! ناگهان سمانه با نهایت قدرت به دستم زد و خواست جلوی داورا بیش از این آبروریزی نکنم!! منم گفتم: سمانه جان آب از سر منو و تو یکی گذشته دیگه چه یه وجب چه صد وجب!! یکی از این داورا که بلوز زرد پوشیده بود اینقدر دوست داشتم تک تک موهاشو که به حالت افشون ریخته تو صورتشو بکنم که حد نداره... چیزی حدود 45 دقیقه داوری کردن (البته جز جیگرمون دادن ) بعد در نهایت همین بلوز زرده می­گفت کنار پسترتون واستین می­خوام عکس بگیرم!! یکی نبود بگه اخه بی انصاف حالا که اشکمون رو دراوردین می­خوای عکس بگیری؟ حالا که لب و لوچه­مون آویزون شد می­خوای عکس بگیری؟؟ وقتی می گفت لبخند... لطفا!! منظورش این بود که بیشتر بغض کنید...لطفا!!! اگه با گریه بغض کنید که عکستون عالی تر میشه ...لطفا!!

***

چهارشنبه عصر بعد از ارائه پسترا

چی بگم دیگه به اندازه­ی کافی حالگیری شده بودیم. تازه بعدش خانم اسماعیلی (دبیر محترم پروژه) تشریف آوردن بالا سرمون نکاتی در مورد ارائه صحیح جلوی داور به یادآورمی­شدن!!!

***

پنج شنبه صبح

توی سالن همایش یکی دیگر از داورا (که بعدها هرچی بدوبیراه بود نثارش کردیم. خیلی مغرور و از خودراضی بود!!) یه چیزی ارائه داد که درمورد تهیه پستر استاندارد بود. اون موقع دلم میخواست به جای موهای اون داور زرده موهای این عقب مونده ( از لحاظ زمان نه از نظر فکری!! خدایی مخ بود واسه خودش!!) رو بکشم! البته فکر نکینید من این طوری بودما؟ همه همین حس رو داشتن. آخه حالا که حدود 30 تا پروژه ارائه شده تازه یادش افتاده بگه شه ژوری باید پستر ساخت!!

***

عصر پنج شنبه موقع ارائه پسترها

عصرش ارائه پستر گروه گلناز اینا (فرمهر، مهرنازو محیا) بود. اتفاقا همون داور زرده (همونی که لباس زرد پوشیده) رفت سرشون و همون آش و همون کاسه. آخر سر هم ازشون عکس گرفت. وقتی قیافه­هاشونو موقع عکس انداختن دیدم به سمانه گفتم: اَ ... سمانه ما چقدر خندان بودیم موقع عکس گرفتنش!! وقتی سر اونا گفت: لبخند...لطفا. یعنی زجه بزنید... لطفا نه..نه... برید بمیرید...لطفا!!!

بعدش هم من و سمانه و مریم و بچه های دیگه رفتیم کارگاه. اونجا با افراد باحالی آشنا شدیم. یه آقایی که جوون بود و سبزه و قد بلندی داشت و حالت آشقته ای داشت اونجا بود. آدامس جویدنش هم مثه الکس فرگوسن بود!! با یه حالت عشوه­ای حرف می­زد. برخلاف تصور ما ایشون یکی از افراد برگزارکننده­ی اصلی کارگاه بود! به من چه. خودش کاری می­کرد که خنده­ی مارو در می­آورد!! مخصوصا وقتی می­خواست یه کاغذی نشونت بده اونو می­آورد تو صورتت به طوری که انگشتاش با بینی مون برخورد می­کرد!! اون موقع بود که اتاق کارگاه توسط ما ( من و سمانه و مریم) می­رفت رو هوا!! خودشم خندش می­گرفت از کاراش!! باور کنین خیلی سعی می­کردیم جلوی خندمونو بگیریم. به طوری که صورت هامون قرمز می­شد و یه تلنگر واسه­ی ترکیدنمون کافی بود!!

***

پنج شنبه شب

به اتفاق تمامی گروه ( دخترها و پسرا و داوران و کمیته علمی و...) به صرف شام رفتیم باغ ماهان. قبل از شام هم بچه­های خودمون دور هم جمع شدن و انواع شعرها و بازی­های بچه گونه ولی نشستنی رو انجام دادیم. دست هم میزدیم با شعر!!  بعد شام هم موسیقی زنده­ی سنتی. شب به یادماندنی بود.

***

جمعه صبح

چون امروز هیچکدام از گروهای مدرسه ما ارائه نداشت به همین خاطر صبح رو صرف دیدن از جاهای تاریخی کرمان کردیم.

***

جمعه عصر

مسابقه­ی پرتاب تخم مرغ بود. اعتراف می­کنم واقعا تا حالا اینقدر هیجان بهمون وارد نشده بود. ما باید با روزنامه سازه­ای درست می کردیم که تخم مرغ از ارتفاع حداقل 5 متری بیفته روش ولی نشکنه!! 3 مرحله داشت: مرحله­ی اول از 5 متری. که وقتی تخم مرغ رو می­خواستن پرت کنن، نمی­دونید آدم چه حالی داره واقعا سکته در کمینشه!! خدا رو شکر هر سه تا گروه مدرسه­ی ما مرحله­ی اول رو با موفقیت طی کرد. مرحله­ی دوم از 7 متری. توی این مرحله خودت باید تنظیم می­کردی که تخم مرغ قشنگ باید بیفته وسط سازه. وقتی ما تنظیم نهایی رو کردیم، لحظات آخر من کمی سازه رو جابه جا کردم. تخم مرغ افتاد و نشکست. اون موقع بود که صدای جیغ منو سمانه و مریم به هوا رفت!! باورتون نمی­شه اگه من لحظات آخر این کار رو نمی­کردم حتما تخم مرغ می­شکست. گروه طیبه اینا هم نشکست اما گروه اول های مدرسه مون تخم مرغ شون شکست. برای مرحله­ی سوم دیگه شب شده بود. گفتن ادامش فردا. که فردا هم دیگه وقت نشد و مسابقه نیمه تمام ماند. البته خداروشکر که نیمه تمام ماند. توی این ارتفاع های پایین این طوری به آدم هیجان وارد می­شد. وای به حال ارتفاع 9 متری!!!

***

شنبه صبح

مراسم اختتامیه بود. اعلائم نتایج و در نهایت خداحافظی... . اولش کلی سخنرانی بود. بعد هم برنده های جایزه­های فرعی و در نهایت برنده­ی اصلی. موقعی که کاندیدای جایزه اصلی رو اعلام کردن، نمی دونید چه فضایی بود. واقعا قابل توصیف نبود. حتی ما که جزو اونا نبودیم هم یه شور و هیجان دیگه ای داشتیم. یکی از این داورا باید نفر برتر رو اعلام می­کرد. خودش می­گفت با اینکه من می­دونم کی برنده است ولی منم مثه شما مشتاقم. وقتی اعلام کردن سالن فقط صدای دست و تشویق و سوت بود که نثار برنده می­شد. خدایی حقش بود. مشخص بود که چقدر تلاش کرده. بعد از اهدای جوایز هم نماهنگی رو نشون دادن با عنوان :آنچه گذشت... با آهنگ خداحافظ همین حالا!! که عکسای همه­ی ما بود!! عکسای جالب توی لحظاتی که واقعا متوجه عکاس نبودیم. بعدشم همه پسرا رفتن رو سن عکس انداختن. بعدش هم دخترا. آهنگ : ای ایران ای مرز پرگهر رو پخش می­کردن. چه کسایی که پایین سن بودن چه کسایی که اون بالا بودن همه با هم می­خوندن... فضای عجیبی بود... دختر و پسر .. زن و مرد همه باهم: دور از تو اندیشه ی بدان... پاینده مانی و جاودان.... ای­ی­­ی­ی­ی .... خیلی عجیب بود. هنوزم که بعد از یه ماه دارم تعریف می­کنم موهای تنم سیخ می­شه. دل کندن سخت بود. خداحافظی سخت تر. فضاش واقعا برامون صمیمی بود. دیگه دلم نمی­خواست موهای هیچ داوری رو بکنم!! ... نه من همه همین حس رو داشتن....

***

شنبه عصر

ساعت شش بعد از ظهر قطارمون حرکت می­کرد. جالب اینجا بود که همه­ی داورا با قطار ما بودن! حتی اون بلوز زرده (محمد!!) یا ایمن با اون دختر که همش باهاش بود!!. احسان هم بود!! فرنوش هم بود(تعجب نکنید اینا اسمای داورا بود!!). یا حتی آقای طبسی ( کسی که جایزه­ی اصلی (روزبه) رو برد!). ما برای برگشتمون توی قطار پیتزا خریده بودیم. وقتی داورا جعبه­های پیتزا رو توی ایستگاه دستمون دیدن یکی شون گفت: پس امشب قراره پیتزا بخوریم؟؟ ما می گفتیم : اگه تضمین کنین سال دیگه جایزه­ی روزبه برای ماست شاید یه کاری کردیم براتون!! حتی پیشنهاد تعویض جایزه­ی روزبه با پیتزاها و نوشابه خانوادگی رو هم به آقای طبسی دادیم!! شب هم یکی از داورا (حامد) اومد تو کوپه مون و ما رو راهنمایی کرد و ما باهاش هم صحبت شدیم.

***

یکشنبه صبح

ساعت 9 صبح رسیدیم تهران. هرکسی هم خونه­ی خودش.

ببخشید اینقدر طولانی شد. به هر حال سفریه هفته ای بود.

تازه کلی هم سرو ته شو زدم!!!

چند کلمه از سمانه:

حانیه جان چه حوصله ای داری تو!!!

خب چند تا چیز که حانیه جا انداخته بود رو من میگم:

1.  دعوای من با مسئول اونجا قبل از ارائه ی پروژمون (که هنوز دارم به خاطرش به خودم آفرین میگم!!!)

2.  کل کل ما با داور ها سر پروژه که خودش یه داستانه

3.  بحث حانیه با 7 تا!!!  (حانیه: نخیر 9 تا!! احسان و ریحانه رو یادت رفت حساب کنی!!) داور جلوی همه و شکست داور ها!!!!!!

4.  سوتی های فراوان ما که در این محفل قابل گفتن نیست (بعدا یادمون بیارین تعریف کنیم )

5.  جشنی که شب آخر داشتیم !!!که با رقص بچه های کرمانشاهی کاملا به دیسکو تبدیل شد

6.  من یه رژیم اساسی اونجا گرفتم !!!فکر کن !!! من!!!البته به زور

7.  من طربم طرب منم

8.  یکی از اون داور ها (ایمن خودمون ) اینقدر بد ما رو سر کار گذاشت که هنوز در کفش موندیم

من اندازه ی حانیه حوصله ندارم وارد جزئیات بشم..همینی هم که نوشتم تو خواب نوشتم!!!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت11:55توسط hanieh | |

همه چیز را همان طور که هست بپذیر . خواستن تنها،چیزی را تغییر نمی دهد. خواستن،باد را ازوزیدن باز نمی دارد ، اگر می خواهی چیز ها را به بهتر از خودشان تبدیل کنی، با آنها همان گونه که هستند مواجه شو .

 تمرین کن تا ازدرون شاد باشی . اجازه نده دیگران برای شاد کردن تو تصمیم بگیرند .

ذهنت را مانند ابر سفیدی که درآسمان است ،آزاد کن .تلاش کن،اما نتایج کاررا واگذار تا با هم کناربیایند .

مشکلات ما را قوی و به سمت پیروزی های بزرگ ترهدایت می کنند.کوهنوردی آسان نیست،اما منظره ای هم که از قله کوه دیده می شود،بسیار زیباست.

زندگی مثل یک تاب است که هم می تواند سرگرم کننده باشد و هم حال به هم زن . اگر هربار که تاب می خوری احساس شگفتی کنی ،لذت تاب خوردن را احساس خواهی کرد . درزندگی هم هربارکه کاری را انجام می دهی ، ازانجام آن شگفتی احساس کن . 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت18:6توسط faezeh | |

سلام

بچه ها ما داریم میریم!!!

کجا؟؟

کرمان!!

واسه پروژه ی فیزیک!!!

اونم یه هفته!!!

برامون دعا کنید آبروی مدرسه مون زیاد نره کم سوتی بدیم!!!

من و سمانه و مینو و با ۲ تا مریم ها!! قراره توی یه کوپه باشیم!!!!

جای همتون خالیه!!


فائزه هم قراره تحمل دوری ما رو براتون آسونتر کنه و آپ کنه!!!

بچه دیگه سفارش نکنما؟؟ شر به پا نکنیدا؟؟ با هم  دعوا هم نکیند!!

دخترای خوبی باشین ... درو رو غریبه هم وا نکنید

جای همتون خالیه....

خداحافظ!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت22:43توسط hanieh | |

خدایا شنیده ام که می شود پیدایت کرد

                                    شنیده ام در گلهای شب بویی ........... لای بوته های ریحان

  هم در نور کرم شب تاب هم در نور خورشید مهربان   

                                  در صدای لالایی مادر

                                          لحظه نوازش امواج دریا روی ساحل ... روی صدف های ساحل

در دستان پینه بسته ی کشاورزان   

                                                    لای اشکهای آسمان      

در دلهای پاک آدمها     

                                                روی شبنم گلها    

                                                                                       در خنده دلنشین کودکان              

                           شاید هم روی رنگین کمان

ولی خدایا دلگیرم...

              برای من کجایی؟؟؟ 

                           کجایی که نمی توانم پیدایت کنم؟؟

من در این شهر شلوغ بوته ریحانی ندارم

                                                       و گل شب بو را فقط شنیده ام

در این شهر پردود و سیاه خورشید هم نورش به کمبودی گراییده چه برسد...

                                     چه برسد به نور مهتاب و کرم شب تابی

                                                   می گویند بزرگ شدم لالایی مادر چیست؟؟

                   از دریا دورم و ساحل را به یاد نمی آورم چون فراموشم شده

                                                       گذشتم ولی کشاورزی ندیدم

                                       اگر دیدم دستانش پینه نبسته بود

                         پرسیدم چرا؟؟

      کشاورز گفت: پیشرفت علم

                 دل پاکی ندیدم ...

                              برایم غریب است                            نه خودم دارم نه دیگرانی که فکر دنیاند

         برایش که خودت گفتی فانی ست چه دلها که نمی شکنند

                                                    چه ناعدالتی ها که نمی کنن 

                            اینقدر به فکر آینده اند که گذشته ها را فراموش می کنند

  گویی نه در حال زندگی می کنند نه در آینده

خنده های دلنشین کودکان در صدای بوق و سرو صدای شهر گم شده

تا اطلاع ثانوی هم از باران خبری نیست ...

                                که من تو را در رنگین کمان و شبنم ها جستجو کنم

             برای من چه فکری کردی؟؟

                                       تنهایم و غصه دار

خدا

                                                                          صدامو می شنوی؟؟

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت10:44توسط hanieh | |