یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
بچه ها ما داریم میریم!!!![]()
کجا؟؟![]()
کرمان!!![]()
واسه پروژه ی فیزیک!!!![]()
اونم یه هفته!!!![]()
برامون دعا کنید آبروی مدرسه مون زیاد نره کم سوتی بدیم!!!![]()
![]()
![]()
من و سمانه و مینو و با ۲ تا مریم ها!! قراره توی یه کوپه باشیم!!!!![]()
![]()
جای همتون خالیه!!![]()
فائزه هم قراره تحمل دوری ما رو براتون آسونتر کنه و آپ کنه!!! ![]()
بچه دیگه سفارش نکنما؟؟ شر به پا نکنیدا؟؟
با هم دعوا هم نکیند!!![]()
دخترای خوبی باشین ... درو رو غریبه هم وا نکنید ![]()
جای همتون خالیه....![]()
خداحافظ!!!![]()
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
خدا کجاست... تو میدونی؟؟
خدایا شنیده ام که می شود پیدایت کرد
شنیده ام در گلهای شب بویی ........... لای بوته های ریحان
هم در نور کرم شب تاب هم در نور خورشید مهربان
در صدای لالایی مادر
لحظه نوازش امواج دریا روی ساحل ... روی صدف های ساحل
در دستان پینه بسته ی کشاورزان
لای اشکهای آسمان
در دلهای پاک آدمها
روی شبنم گلها
در خنده دلنشین کودکان
شاید هم روی رنگین کمان
ولی خدایا دلگیرم...
برای من کجایی؟؟؟
کجایی که نمی توانم پیدایت کنم؟؟
من در این شهر شلوغ بوته ریحانی ندارم
و گل شب بو را فقط شنیده ام
در این شهر پردود و سیاه خورشید هم نورش به کمبودی گراییده چه برسد...
چه برسد به نور مهتاب و کرم شب تابی
می گویند بزرگ شدم لالایی مادر چیست؟؟
از دریا دورم و ساحل را به یاد نمی آورم چون فراموشم شده
گذشتم ولی کشاورزی ندیدم
اگر دیدم دستانش پینه نبسته بود
پرسیدم چرا؟؟
کشاورز گفت: پیشرفت علم
دل پاکی ندیدم ...
برایم غریب است نه خودم دارم نه دیگرانی که فکر دنیاند
برایش که خودت گفتی فانی ست چه دلها که نمی شکنند
چه ناعدالتی ها که نمی کنن
اینقدر به فکر آینده اند که گذشته ها را فراموش می کنند
گویی نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
خنده های دلنشین کودکان در صدای بوق و سرو صدای شهر گم شده
تا اطلاع ثانوی هم از باران خبری نیست ...
که من تو را در رنگین کمان و شبنم ها جستجو کنم
برای من چه فکری کردی؟؟
تنهایم و غصه دار
خدا
صدامو می شنوی؟؟
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
ناشناس
پیرمرد در حالیکه دستش را به کمرش گرفته بود به آرامی وارد اتاق تزریقات درمانگاه شد. روی یکی از دو تخت اتاق مرد جوانی دارز کشیده بود که به دست چپش سرم وصل شده بود. مرد ساعد دست راستش را روی پیشانی اش گذاشته و چشمانش را بسته بود. پیرمرد گفت: سلام علیکم. و به طرف تخت دوم که در گوشه ی اتاق قرار داشت، رفت. مرد جوان با شنیدن صدای پیرمرد دستش را از روی پیشانی ورداشت با خوشرویی گفت: سلام پدر جان ، خدا بد نده...
پیرمرد با چهره ای دردآلود گفت : خدا که بد نمیده هر بلایی هست خودمان سر خودمان در می آوریم.
با دشواری روی شکم برگشت تا اماده ی تزرق شود. مرد جوان با لبخند گفت: مثه اینکه دلت خیلی پره!!
پیرمرد با ناراحتی گفت : روزگار بدی شده هیچ کس به دادت نمی رسه همه به فکر خودشونن!!
مرد پرسید: کشاورزی؟؟
پیرمرد گفت : کشاورز خالی نه! کشاورز بدبخت
در همین حال مرد تزریقات چی وارد اتاق شد و روبه پیر مرد گفت: سلام مش حبیب بازم بهار شد و شما مشتری درمونگاه شدی ؟؟ می دونی اثر این آمپولا موقتیه تو اگه بخوای هروز از صبح تا عصر تا زانو تو گل شالیزار باشی فلج می شی ها؟؟!! همانطور که محل تزریق را فشار می داد گفت : به هر حال از من گفتن بود این طوری پیش بری راهی تا فلج شدنت نمونده ...
بعد امپول را توی سطل آشغالی که زیر پایش بود انداخت و از اتاق بیرون رفت.
پیرمرد غرغرکنان با خود گفت: دلش خوشه مثه اینکه از حال ما روستائی ها خبر نداره شالیزارم اونجا افتاده نه آب دارم نه پولی نه تکیه گاهی
مرد جوان گفت : خوب پدر جان چرا از جهاد کشاورزی کمک نمیگیری؟؟
پیرمرد گفت : ای آقا کی به داد من بی سواد می رسه؟؟ الان یه ساله تقاضای گرفتن یه موتور شخم زنی رو دادم همه کاراشم حل شده ولی امروز و فردا می کنن
- مشکل کجاس؟؟ برا چی نمی دن؟؟
- من چه می دونم لابد از قیافم خوششون نیمده
- بیخود کردن اسم مسئولش چیه؟؟
- اونجا آشنا داری؟؟
- باید پدر اینا رو در آورد به محض اینکه پشت میز میشینن دیگه بندگی خدا رو هم پاک می بوسن میذارن کنار!!
- دستم به دامنت اگه آشنایی چیزی اونجا داری مشکل ما رو حل کن یه عمر دعاگوتم
- باید اینا رو دار زد واس چی کار مردم رو زمین می ذارن؟؟
- آقا! معلومه که شما کاره ای هستین یه لطفی در حقم بکنید کار من راه بیفته خدا از بزرگی کمتون نکنه خیر از جوونی ات ببینی از همون اولش که دیدمتون فهمیدم ادم خوش قلبی هستین خدا تو رو واسه خانوادت حفظ کنه
- حالا برو یه ورق کاغذ تمیز بیار تا من برای این آقا نامه بنویسم
پیرمرد با خوشحالی بیرون رفت و دقیقه ای بعد با یه برگه وارد شد. مرد خودکاری از جیب پیرهنش در آرود و شروع به نوشتن کرد :
از طرف آقای رفاه به آقای چابکی
لطفا پیگیر کارهای شخصی حامل این نامه باشید و بدانید که سستی شما در ادای وظایفتان هیچ گاه از دید خداوند و دیگران پنهان نمی ماند. مسئولیتی را که پذیرفته اید به تمام و کمال انجام دهید تا در مقابل خدا و خلق و خودتان، وجدان آسوده ای داشته باشید. باسپاس
جوان نامه رو تا کرد و به پیرمرد داد و گفت: به امید خدا کارت راه می افتد
پیرمرد دعاگویان از درمانگاه خارج شد
پیرمرد با اعتماد به نفس و خاطری آسوده به اتاق آقای چابکی رفت و نا مه را به دست او داد
- این چیه
- یه نامه اس
- خودم دارم میبینم نامه ی کیه ؟؟
- بخونیدش متوجه می شید
آقای چابکی با بی اعتنایی شروع به خواندن نامه کرد اما زود قیافه اش اون حالت بی توجهی را از دست داد. چشمانش را ریز کرد و به پیشانی اش چینی انداخت دوباره نامه را خواند و نگاهی پرسشگرانه به پیر انداخت پیر لبخند بر لب داشت و چشمانش از شادی برقی زد و گفت: خدا عمرش بده واقعا مرد نازنینی بود باور کنین در مورد شما چیزی بهش نگفتم فقط یه کم از اوضاع بدم نالیدم او هم بزرگواری کرد و براتون نامه نوشت
آقای چابکی به نامه چشم دوخت صدای پیر را شنید که با لحنی آرام پرسید: رئیستونه؟؟
آقای چابکی نگاهی سردرگم به او انداخت و پرسید : او را کجا دیدی؟؟
پیر ماجرای درمانگاه را تعریف کرد آقای چابکی باز نگاهی به نامه انداخت و در حالیکه از اتاق خارج می شد گفت: همین جا بمون الان بر می گردم
چند دقیقه بعد چابکی برگشت چهره اش متفکر و آشفته به نظر می رسید پرونده ی پیر مرد را روی میز باز کرد و شروع به مطالعه ی آن کرد
ساعتی بعد پیر مرد درحالیکه حواله ی دریافت موتور شخم زنی اش را در دست داشت از اداره خارج شد در دلش به خوش شانسی خود فکر می کرد و دعاگوی آقای رفاه بود
آقای چابکی پشت پنجره ی اتاقش ایستاده بود و درحالیکه دستانش را از پشت به هم قفل کرده بود به جای دوردست و نا معلومی چشم اندوخته بود همکارش وارد اتاقش شد و پرسید:
- رفت؟؟
- آره
- خداوکیلی کارش چند روزی طول می کشید اما تو مثه فرفره همه کاراشو انجام دادی
- دلم می خواست زودتر کارش راه بیفته
- به خاطر اون نامه؟؟
- نه! شایدم آره! نامه ی عجیبی بود وقتی نامه رو خوندم مو به تنم سیخ شد
- خیلی دلم می خواد این آقای رفاه رو ببینم خیلی اعتماد به نفس داشته دلم می خواد بدونم چی کارس؟؟ به پیرمرد نگفتی که اصلا کسی به این اسم نمیشناسی؟؟
- نه بذار همچنان فکر کنه که اون مرد ناشناس رئیس ما بوده!!!
جمعه چهاردهم تیر 1387
هیجان...
این داستان بر خلاف داستانهای پیشین کاملا واقعی است(با کمی پیاز داغ !!) هیچ شوخی هم باکسی نداریم!!
هرگونه برداشت شخصی ممنوع....
اون روزهم مثه بقیه روزای گرم و کسل کننده ی تابستون بود.
سلام دختر نابغه ی من (انرژی + ) باز دست و صورتت رو وقتی از خواب پاشدی نشستی؟؟ از قیافه ات فهمیدم!! اگه صبحانه نخوری دوست ندارم مواظب خونه و خودت باش. من زود برمی گردم کاری داشتی تماس بگیر. دوست دارم مامان.
دیگه نامه های مامانم خسته کننده بود. همون آن داد زدم : خدا کی میشه این روزای کسل کننده تموم شه ؟؟ راستش اگه می دونستم دعام اینقدر زود مستجاب میشه یه دعای دیگه می کردم ... مثلا اینکه پسورد لب تاب داداشم بهم الهام بشه!!
ظهر که مامان از سر کار برگشت واسم تعریف کرد که صبح دو تا خانم تو مدرسه شون با هم کتک کاری کردن. یکی هی زده و یکی هم کتک خورده. بعدش مادر گرامی من اونقدر عصبانی بود که اون لحظه به هیچ چیز فکر نکرد و با تلفن منزل زنگ زد به خونه ی خانمی که کتک زده و گفت دخترتونو مدرسه ثبت نام نمی کنیم و بعد تلفن را قطع کرد. من مثه اینکه تازه چیزی یادم اومده باشه گفتم : مامان خوب الان شماره افتاده روی تلفنش زنگ می زنه و مزاحم میشه!!؟؟ سپس به ای نتیجه رسیدیم که اگه زنگ زد بگیم اینجا ورزشگاهه!! حدودای ساعت 3 بعداز ظهر طرف زنگ زد و گفت:
- یکی اینجا بامن تماس گرفته می خوام بدونم کی بوده . دختر اونجا منزل کیه؟؟
- اینجا منزل نیست عزیزم!!!
- پس چیه؟؟
- اینجا باشگاه ورزشیه!!
- میشه ببینین اسم خانم x هم بین افرادی که میان اونجا هست یا نه؟؟
- عزیزم من نمی تونم مشخصات افراد رو در اختیارتون قرار بدم!! ( با لحنی کاملا مطمئن و حق به جانب!!)
- خوب پس من با کلانتری میام اونجا
- جانم ؟؟ (کاملا ترسیده و رنگ پریده؟؟)
- واسه خودتون مشکل ایجاد میشه ها؟؟
- م ...م ... مش... مشکلی نیست بیاین! (یک قدمی اولین سکته!!)
بعد هم تلفن رو قطع کردم وگرنه تمام آبا و اجدادم را رو کرده بودم!!
وقتی برا مامان تعریف کردم مامانم با خیالی آسوده گفت : نه بابا هیچ کاری نمی تونه بکنه!!
ما هم به همین خیال شب که بابام اومد با یه آب و تابی تعریف می کردم که صدای قاه قاه شون بلند شده بود
- الو؟؟
- ... ( سکوت)
- بفرمایین؟
- بیب بیییب ...
همون شماره بود .1 ساعت بعد دوباره زنگ زد قرار شد بابا برداره بگه من مدیر ورزشگاهم !!
- الو؟؟
- ...
- مزاحم می شی؟؟ الان می دم شماره ات رو کنترل کنن!!
- اِ... سلام . ببخشید آقا
- واسه چی حرف نمی زنی ؟؟
- آخه به من گفتن اونجا ورزشگاهه خواستم مطمئن بشم
- منم مدیر ورزشگاهم حالا مطمئن شدی؟؟
- بله آقا شما خودتونو ناراحت نکنین
- در ضمن خانم اینجا زیر نظر نیروی انتظامی و سپاه پس تهدید نکنین با کلانتری میام اونجا
- ببخشید مزاحم شدم خداحافظ!!
- خداحافظ
شب رو با یه کوچولو دلهره به صبح سپری کردم
صبح بین خواب و بیدار بودم که صدای تلفن بلند شد. بابا گوشی رو برداشت:
- الو؟؟ ... نخیر تشریف ندارن...خداحافظ
معلوم بود با مامان کار داشتن دوستاش بودن دیگه....
و من دوباره خوابیدم. صبح ساعت 10 بیدار شدم. کسی خونه نبود. تلفن زنگ زد:
- بله؟؟
- دختر کوچولو مگه نگفتی اونجا ورزشگاهه؟؟ پس چرا بابات ...
فهمیدم. همه چی رو فهمیدم تلفن رو قطع کردم. ناکس صبح با یه شماره دیگه زنگ زده بود و مدیر ورزشگاه هم ( بابام) همه چی رو لو داد
- بله؟؟ ... اه اشتباه گرفتین (میدونم همه ی مزاحم های تلفنم زیر سر کیه)
دارم از ترس می میرم. خدایا چی کار کنم؟؟ حتی دیگه صدای همسایه مون نمی اد ... نکنه همشون دچار گاز گرفتگی شدن؟؟
باید یه کاری می کردم. زنگ زدم بابا
- بابا سلام
- سلام علیکم (یعنی من تو جلسه ام)
- باباجون فهمیدین چه سوتی دادین؟؟
- احوال جنابعالی؟ ( نفهمیدی؟؟ میگم تو جلسه ام)
- بابا نمیشه 2 دقیقه از اون جلسه ی کوفتی بیاین بیرون؟؟
- عذر میخوام قطع و وصل شد متوجه نشدم
- بابا طرف فهمیده از صبح تا حالا هم 100 بار زنگ زده می ترسم الان با کلانتری بیاد خونه
- هه هه... چه جالب ( معنای خاصی رو نمیده
- بابا یه کاری بکنین همه اش تقصیر شماست
- به هر حال من در خدمتم ( زر اضافی موقوف!!)
- من دارم از ترس میمیرم
- استدعا دارم ... برقرار باشید!! ( مردی با من)
- بابا؟